هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می گو یم…
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت بسوی لحظه ی توحید می رود…
درگذشت هنرمند توانای ایران (بابک بیات) دردناک بود
روحش شاد
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می گو یم…
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت بسوی لحظه ی توحید می رود…
درگذشت هنرمند توانای ایران (بابک بیات) دردناک بود
روحش شاد
همیشه به کاریکاتور علاقه داشتم و دارم و بعضی کاریکاتوریست ها شاید به دلیل اینکه زبان خاموش اما گویاتری دارن و همیشه تحسین می کنم (شل سیلور استاین و اردشیر رستمی) هنرمندهای محبوب من هستند که طبعی لطیف و اندیشه ای سرشار ازحس انسان دوستی دارند
http://www.iranartists.org/en/news.php?id=988
قدرت و نیروی مقابله با وابستگی ها آنقدر در من زیاد شده که چاره ای جز تسلیم خودم به خودم را ندارم
نقطه ی شروع می چرخد می گردد می ماند میرود می میرد.آسان نمی بازم اگرچه به آسانی بازنده می شوم
توفیق بردن نه نه توفیق مبارزه آیا همین کافیست؟ پنج چهار سه دو یک
نه نمی توانم برخیزم راند چندم است؟ اما نمی خواهم ببازم.در لحظه ای می اندیشم اصلا مبارزه برای چیست؟
برای سرگرمی ؟برای شوخی؟ برای امتحان؟…چندبار باید امتحان کرد؟ چند بار؟
وقتی برای بازیابی نیروی گذشته ام را ندارم , معلق به مانند ذره ای در فضای اطرافم نه بالا می روم نه پایین.
خسته ام چقدر خستگی ام طولانی شده اما توانم بازیابی نمی شود.
آگاهانه و بی هدف مشت می کوبم فقط مشت می کوبم بدون خستگی شاید برای اتلاف وقت داد می کشم داد می کشی
داد می کشند.چیزی درونم خفه شده تا می خواهد حرفی بزند گریه می کند می شکند و پیر می شود و می میرد اما
دوباره رشد میکند و بزرگ می شود.
من نقش ام را بارها و بارها خوب بازی کرده اما انگار پاداشی نیست فقط تشویق ادامه اما فقط همین کافیست؟
دیگر نقش هایم را دوست ندارم رل های خوب , تکراری, خسته کننده دیگر شادابم نمی کند,بگذارید نقشم عوض شود
من مهارت های دیگری هم دارم می توانم و بلدم بدون دلهره هم بخندم یا بی صدا گریه کنم , بگذارید نقدتان کنم…
برداشت هزارم, بس است بس است خسته ام
- کات.عالی بود
- برداشت بعدی.
توی اتاق کوچکش دلش یهو گرفت.توی اشک و گریه خندید به نظرش برای گریه کردن خیلی بزرگ شده بود
ولی دلش هنوز کوچولو بود اندازه ی یه دروغ بچگانه
تموم مراحل بزرگ شدنشو تو ذهن مرور کرد ,سنگدل شدن ,بی حوصلگی, خستگی,نا امیدی…
تو گریه و خنده تصمیم گرفت بازم مبارزه کنه دیگه نمی خواست و نمی تونست کوچکترین چیزاشو از دست بده
حس می کرد قسمتی از روحشو می برن اگه چیزی رو ازش بگیرن حتی اگه اون چیز بد باشه…
پس بازبلند گفت من یه فرشته ی کوچولوام ,چون بازم دلش به اندازه ی یه دروغ بچگانه کوچیک شده بود…
let us unite,let us hold each other tightly,let us merge our heart
let us create so long as warmth of this earth endures,so long as
no earthquakes,cataclysms,icebergs or comets come to destroy us
let us create for EARTH a brain and a heart
let us give a human meaning to the superhuman struggle
(nikos kazantzakis)
نیم ساعت پیش با یه ترس خاصی از خواب پریدم طبق معمول خواب دیده بودم
گفتم بیام یه سرچی تو نت کنم تا دوباره بتونم بخوابم .بنظرم واقعا اختلالات خواب تاثیر زیادی رو عملکرد انسان
در طول روزداره.بد خوابی حتی بنظرم از بی خوابی بدتره.نمیدونم مسائل وراثتی چقدر روی خواب اثر میذاره
گاهی حس میکنم مغزم فعالیت بیشتری در خواب داره نسبت به طول روز.
http://www.multikulti.org.uk/fa/health/post-traumatic-stress/
فکر میکنم مقاله ی جالبی باشه
…یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را
برای برگ های جوانش معنی کند
از آیینه بپرس نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران, رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجارهای پیاپی و ابرهای مسموم,
آیا طنین آیه های مقدس هستند ؟
ای دوست, ای برادر, ای همخون وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس…
(فروغ فرخزاد)