Archive for ژانویه, 2007

زنگ خطر

ژانویه 28, 2007

keys.gif

زنگ خطر بالاخره به صدا در اومد من در آستانه ی در بسته قرار گرفتم

دسته کلید لابلای انگشتامه اما با هزاران کلید…

و من وقتی برای امتحان همه ی اونها ندارم صدای ممتد زنگ آزاردهنده است

دیگر کنجکاو نیستم بدانم در به کجا باز میشه.کنجکاو بودم اما چندمدت حس کنجکاویم

 خفه شده.دیگه فقط می خوام در رو باز کنم . همین…

اولین دری نیست که می خوام باز کنم اما انگار سخت ترینشونه.

صدای زنگ دیگر برایم یکنواخت شد…

نرون های کوچک

ژانویه 28, 2007

این متن شب امتحان شبکه عصبی نوشته شد حدود 12 شب جمعه 29 دی 1385

( نرون: کوچکترین سلول مغزی)

هنوز امیدوار بود به زندگی.چشم هایش را بست.سیگنال های صوتی موزیک آرام به گوشش

می رسید.به تولد یک نوزاد فکر کرد مراحل بزرگ شدنش و استعداد رشد درونیش

به احترام تفکر گوشیش را روی سایلنت گذاشت

سرش درد می کرد به مغز اندیشید به اینکه نرون ها و شبکه های بیچیده ی مغزی

چه آرام و بی صدا کار می کنند بدون انکه چیزی حس کنیم جز گاهی درد…

اندیشید که باید آن ها را با افکارش تغذیه کند و نمی خواسث شبکه های مغزی اش

با افکار بوچ و نا امید کننده تغذیه شوند .خندید حس کرد بهترین کاریست که

می توانست انجام دهد (کامل ترین غذای مغزی )

وقثی گاهی ناراحت و عصبانی می شد یا حسادت می کرد یا نا امید و خسته بود

دقیقا حس می کرد نرون های کوچولوی مغزش یکی یکی بیر می شوند و میمیرند

بس باز اینبار بلند تر خندید امیدوارانه

نرون های باهوش کوچکی متولد و فعال شدن.

موزیک درباره ی سفر بود…چیزی سمت چب سینه اش مچاله شد و تنش لرزید

و چه زود باز نرون های تازه متولد شده اش بیر شدند…. 

ژانویه 24, 2007

salam

mane badghole…. 8 bahman miam

bye :D

noghte chin ra ba kalameye monaseb por konid

دنيا

ژانویه 6, 2007

بعضي روزا حس ميكنم به اندازه ي جند سال عوض شدم يا بهتره بكم
بزرك شدم.يه جيزاي رو ادم اثر ميذاره كه حسشون ميكني اما نمي دوني جيه
حس ميكني اون حسا هستن كه دلتو باك مي كنن و اروم
باعث ميشن حس كني به هيج جيز بد تعلق خاطر نداري
ديكه اطمينان بيدا كردم اين ديدكاه خودمون كه ميتونه دنيامونو عوض كنه

راستي وقتي بعضي وبلاكا رو مي خونم واقعا طرز فكر و قلم نويسنده هاشونو
ستايش مي كنم و لذت مي برم.قبول دارين وجه مشترك هممون يه دلتنكي خاصيه
كه تو خاموشي فرياد مي زنيم ؟

يلدا با تاخير

ژانویه 4, 2007

من قبول ميكنم كه واقعا اين مطلبم خيلي دير نوشته شده حتي ديرتر از كزارش بيدا شدن
جعبه سياه هوابيما هاي سقوط كرده ي ايراني.اشتباه نكنيد من از همين تريبون اعلام ميكنم من
سياست مدار نيستم اما سياستمداران را دوست هم ندارم ولي كاهي حرف هاي سياسي مي زنم
اما بدون هيج توضيحي برسيم به اعترافات يلدايي :

1.كوجولو كه بودم يه بار از مامانم برسيدم ما اكه تو دلمون هم حرف بزنيم بازم خدا مي فهمه احتمالا دلم
بي ادب شده بود.بازم بجه كه بودم اخرين قسمت كارتون مورد علاقم البته الان يادم نيست جي بود
مي خواستم TVرو يواشكي بشكنم تا عروسك هاي تو كارتون و بدزدم.

2. بجه كه بودم اولين بار كه شعر كفتم و برا ي بابام خوندم بهم كفت: بابا اين رو خودت كفتي يا از رو دست
سهراب سبهري نوشتي( بخدا خودم كفته بودم)

3.هميشه دوست داشتم تو دهه ي 70 ميلادي فرانسه زندكي مي كردم و يه نويسنده ي كمنام بودم.البته منطورم
روشنفكر نيستا.

4.خيلي به رقص علاقه دارم ميخوام يه روزي باشكاه رقص داشته باشم.از الان اعلام هم همكاري مي كنم
مي تونين از حالا ثبت نام كنين D:

5. يكي از بزركترين ارزوهام تغيير نطام اموزشي مي باشد جون هرجي بدبختي و كلافكي هست بخاطر همين
هدر دادن عمرمون تو مدارسي است كه ذره ي خلاقيت و ابتكار توشون نيست.

با ثشکر از شیدا و خاطرات روزهای طبابت برای دعوت شون از من

سلام دوباره

ژانویه 4, 2007

سلام شرمنده يه ماهي ميشه به اتاق كوجكم سري نزدم
امان از اين بهم ريختن برنامه ها… بعضي دوستان به ما لطف دارن ميكن كمتر درس بخون
بخدا فقط 1هفته درسيدم.هفته بعدش هم جشن فارغ التحصيليمون بود
2هفته هم انفولانزا داشتم نافرم.انقدر سرم و امبول و قرص بهم دادن حالا2روزكه خوب شدم
اما جون راه رفتن ندارم.بعد هم pc خراب شد خلاصه بلاهاي اسموني باهم نازل شدن

سال 2007 هم اومد D : البته اين اخري جزء بلاهاي اسموني نبودا

عروسك

ژانویه 4, 2007

عروسك كوجكش را محكم در اغوش فشرد
جيزي درونش ترسيد… و شكست
شاعرش ديكر برايش شعري نمي كفت شعري نمي خواند
حتي فال شب يلدايش را
شعرها جايشان را به شوخي ها داده بودند
اين اتفاقي است كه افتاده :دوري و تلخي و دل كريزي
بي كمان دل سنكين تر و دل شكسته تر به دوردست ها مي نكرد
و سربه زيرتر و تنها تر در خيابان هاي غريب روز را شب مي كند
باز عروسكش را محكم تر در اغوشش فشرد و انديشيد
تمام هدفش فراموش نكردن و فراموش نشدن بود
سردش شد لرزيد اما ديكر اتش زندكاني كرمش نمي كرد
يادش امد:نخواهم داد بر باد نخواهم برد از ياد….
صورت عروسك خيس شده بود….