این متن شب امتحان شبکه عصبی نوشته شد حدود 12 شب جمعه 29 دی 1385
( نرون: کوچکترین سلول مغزی)
هنوز امیدوار بود به زندگی.چشم هایش را بست.سیگنال های صوتی موزیک آرام به گوشش
می رسید.به تولد یک نوزاد فکر کرد مراحل بزرگ شدنش و استعداد رشد درونیش
به احترام تفکر گوشیش را روی سایلنت گذاشت
سرش درد می کرد به مغز اندیشید به اینکه نرون ها و شبکه های بیچیده ی مغزی
چه آرام و بی صدا کار می کنند بدون انکه چیزی حس کنیم جز گاهی درد…
اندیشید که باید آن ها را با افکارش تغذیه کند و نمی خواسث شبکه های مغزی اش
با افکار بوچ و نا امید کننده تغذیه شوند .خندید حس کرد بهترین کاریست که
می توانست انجام دهد (کامل ترین غذای مغزی )
وقثی گاهی ناراحت و عصبانی می شد یا حسادت می کرد یا نا امید و خسته بود
دقیقا حس می کرد نرون های کوچولوی مغزش یکی یکی بیر می شوند و میمیرند
بس باز اینبار بلند تر خندید امیدوارانه
نرون های باهوش کوچکی متولد و فعال شدن.
موزیک درباره ی سفر بود…چیزی سمت چب سینه اش مچاله شد و تنش لرزید
و چه زود باز نرون های تازه متولد شده اش بیر شدند….