اکنون، در این گشادگی ی هموار، بر صیقلِ تفیده ی این شنزار، تنها هزارپای یکی رودم: روزنی به سوی مغاکی می جویم در خاک: تا در گُمای ایمنِ آن سر فرو برم و گُم شوم، دوباره، به زهدانِ مادرم. شاید فقط به دریا نیست: شاید که آبِ ناب در خاکِ پاک نیز به آرامش می رسد؟ شاید
بیهوده نیست که خوابم می آید
شاید
باید کمی بخوابم، تا، دیگر بار، فوّاره وار از دلِ خود
سر برآورم