بایگانیِ مارس, 2008

عکسانه

مارس 28, 2008

اینم از عکس های من…

خاص بی خاصیت

مارس 20, 2008

        کافی بود برای اینکه مخاطب عام نامیده نشود 5تا غزلواره ی شاملو رابه حافظه ی بلند مدت

   بسپارد و حتما بعضی جملات خاص صادق هدایت را در جمع دوستان بلغور کند….

    اشعارفروغ هم که جای خودش را دارد….

   دیگر با این مخاطب خاص بی خاصیت تمام مخاطب های عام شاعرند…

  شاملو آنقدر پشتش در خاک لرزیده که نزدیک است زلزله ادبی رخ دهد

  و صادق خان هدایت هم آرزو میکند کاش زنده بود و به دست خودش یکی از این خاص ها را

  زنده به گور میکرد…

   بس نیست عادتمند شدن ؟؟ عادتمند اطلاعات توریستی؟؟ که فقط ادای روشنفکر های دهه ی 70 فرانسه

   را در آوردن…خودت باش ….بس نیست دمدمی بودن؟…

   آهان برای خاص بودن سیگار کشیدن و وبلاگ داشتن فراموش نشه لطفا…

   دلم می سوزد برای  آن هنرمندی که از درد سیگار می کشد درد من و تویی که ذره ای از هنر نمی دانیم…

  اما فریاد انا الحق مان گوش حلاج را کر کرده….

  

هفت سین

مارس 19, 2008

7sin.jpg

نوروز

مارس 19, 2008

    سر انگشتانش را روی سبزه ی سفره  کشید چشم اش به تنگ ماهی بود هنوز هم مانند

 کودکی هایش دوست داشت تا هر دو تا ماهی  تا همیشه زنده بمونن…

    این فکر او را تا کودکی ها برد…وقتی کاغذ های نو اسکناس بوی شادی و ذوق می دادند

    فکرش رفت تا نوجوونی وقتی دست در دست مادربزرگ کنار رود سیزده را بدر می کرد

   صدای sms افکارش را پراند…حتی ماهی ها هم لرزیدند آن روز ها موبایل نبود ….

   موبایل رو ور داشت دنبال کارت سوخت می گشت .یادش نبود آزاد شده…چی مملکت؟

  نه عزیزم بنزین…آهان…

  داشت دیر می شد خاک باغچه له له بنفشه و پامچال های رنگی رو می زد

  تو ماشین  پشت ترافیکی که آن هم بوی بهار می داد زمزمه ای می کرد …

  انگار شعر نصرت رحمانی را می خواند :

  در قحط سالی شوم  با عشق زیستند   و با شمشیر بر خاک ریختند 

  ای وای اگر بهار نیاید ای وای اگر ابر نبارد!

  ………

  اما بهار همیشه می آید…

 یاد sms نخونده افتاد ..ازیه دوست قدیمی خوش ذوق بود :

                                     خوش تر ز عیش و صحبت باغ و بهار چیست

                                    ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

                                    هر وقت خوش که دست دهد غنیمت شمار

                                   کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

              و در آخر نوشته بود کجای تو دیوونه….عیدت مبارک

چهارشنبه سوری

مارس 18, 2008

چهارشنبه سوری

مشت محکم

مارس 16, 2008

       خانه عریان شده و فرش ها به کناری خزیده اند…

    و شیشه ها آنقدر شفاف و تمیز شده اند که کلاغ ها هم گنگ شده اند

   شیشه ی لاک صورتی ام را به کف دستم میکوبم تا رنگش یکنواخت شود

   کناره پنجره ایستاده ام و پنجره ی بی پرده ی همسایه را نگاه می کنم

         حالم خوب است چون هروقت خوبم لاک صورتی دوست دارم

  من خوبم اما اوضاع خوب نیست…

   شیشه آنقدر شفاف شده که کبودی روی انگشت اشاره ی مرد همسایه را در حالیکه شیشه را میساید

   میبینم….احتمالا انگشتش را در جایی فرو کرده… از فکر خودم خنده ام می گیرد

   راستی یادم رفت بگویم امروز آخرین جمعه ی سال است…24 اسفند

    با کمی دقت میبینم لب پایینش هم کبود است چونه اش هم کمی کج شده…

    یعنی دعوا کرده؟ شاید تصادف…تو این فکراهستم که صدای داداشم می آید :

    بار دیگر مشت محکمی بر دهان خودمان کوبیدیم…..

    با تاسف و حرص پرده را می کشم اما یادم نیست خانه بی پرده است…

    اما مرد همسایه دیروز می گفت اصلا رای نمی دهد…

     …کبوتر ها هم گنگ شده از بس شیشه ها شفاف اند

    من خوبم اما اوضاع خوب نیست

      بهار می آید….همین