بیاد خونچهره ی ندا که بهترین رنگ آزادی بود….
بیاد دردناک سرنوشت ترانه که هرگاه بیادش می افتم نه نتها چشمانم بلکه تک تک
سلول های تنم اشک می ریزند…..
بیاد ندا ها …ترانه ها…اشکان ها…
سینه ی صبح را گلوله شکافت ! باغ لرزید و آسمان لرزید
خواب ناز کبوتران آشفت سرب داغی به سینه هاشان ریخت
ورد گنجشک های مست گسست عکس گل در بلور چشمه شکست
رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت پر خونین به شاخه ها آویخت
مرغکان رمیده خواب آلود برگشودند در هوای کبود
در غبارطلایی خورشید ناگهان : صدهزار بال سپید چون گلی در فضای صبح شکفت
وز طنین گلوله های دگر همچو ابری به سوی دشت گریخت
نرم نرمک سکوت بر می گشت رفته ها آه برنمی گشتند
آن رها کرده لانه های امید دیگر آن دور و بر نمی گشتند
باغ از”ندا” (1)و “ترانه” تهی ست لانه متروک و آشیانه تهی ست
دیرگاهیست در فضای جهان آتشین تیر ها صدا کرده
دست سوداگران وحشت و مرگ هرطرف آتشی بپا کرده
باغ را دست بی حیای ستم از نشاط و صفا جدا کرده
ما همان مرغان بی گنهیم خانه و آشیان رها کرده…..
(فریدون مشیری)
(1) در متن اصلی شعر بجای ندا کلمه نغمه می باشد.