…
اين چه رويای شگفتيست که در بيخوابي ميگذرد
بر دو چشم ِ نگران ِ من؟
اين چه پيغام ِ پُراز رَمز ِ پُر از رازیست
که کشد عربده بيگفتار
اينچنين از تَک ِ کابوس ِ شبان ِ من؟
خواب ِ سنگين ِ پريشانيست
ليک اشارت به مجازش نيست
به گمان ِ من.
خواب ميبينم
چند تن مَرديم
در ظلمت ِ قيرين ِ شبانگاهي
که به گورستاني بيتاريخ
“احمد شاملو”
آگوست 2, 2009 در t 6:19 ق.ظ |
نه
من هراسام نيست:
ز نگاه و ز سخن عاری
شبنهاداني از قعر ِ قرون آمدهاند
آری
که دل ِ پُرتپش ِ نورانديشان را
وصلهی چکمهی خود ميخواهند،
و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ايشان به جهان آمده است.
باشد! باشد!
من هراسام نيست،
چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تيرهرواني را
که جنايت را چون مذهب ِ حق موعظه فرمايد ميدانم چيست
خوب ميدانم چيست.